تبليغاتX
زمزمه ی خدا


زمزمه ی خدا

زمانی که دیگر راه برگشتی نیست....

و تو می مانی و جاده ی زندگی و خاطرات....

به این باور می رسی که :

"ای کاش تنهایی ات را فقط به آغوش گرم اعتماد نمی سپردی..!!"

این مطلب از نوشته های نویسنده وبلاگ است.

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 22:18 توسط غزل| |

باز هم از تو گفتن برای من هوای زندگی شده است....

باز هم برای تو دلتنگ شدن زندگیم شده است....

باز هم از تو نوشتن برای من لذت بخش شده است....

باز هم برای تو صبر کردن انتظار شیرین شده است....!!!

و باز هم با فکر کردن به تو...اشک هایم سرازیر شده است...!!!!!!!!!!!

 

این مطلب از نوشته های نویسنده وبلاگ است.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 23:1 توسط غزل| |

بیشتر وقت ها که با خودم خلوت می کنم...

بیشتر وقت ها که با فکر کردن به گذشته ای که میتونست به این تلخی نباشه..به رویا میرم....

بیشتر وقت هایی که تو رو اونجوری که میخوام تصور می کنم...

به وضوح می بینم که به نبودنت عادت کردم...باورت میشه؟؟؟؟؟

باور می کنی که با من چی کار کردی؟؟؟؟؟؟

منی که همیشه با تو و با خاطراتت بودم...دیگه به نبودنت عادت کردم....

ای کاش هیچ گاه واژه ای به اسم"عادت" وجود نداشت....

ای کاش..

این مطلب از نوشته های نویسنده وبلاگ است.

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 22:12 توسط غزل| |

سفر مرا به در باغ چند سالیگم برد...

و ایستادم تا دلم قرار بگیرد...

صدای پرپری آمد....

و در که باز شد...

من از هجوم حقیقت به خاک افتادم!!!!!

"سهراب سپهری"

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:19 توسط غزل| |

ای کاش می دانستی که هنوز هم منتظر بهانه ات هستم...

ای کاش می دانستی که هنوز هم دل من برای تو پر می کشد....

ای کاش می دانستی که هنوز هم برای من عزیز هستی....

ای کاش می دانستی که هنوز هم تنها دلخوشی ثانیه های تنهایی من فقط تو هستی..!!!!!!!!

ای کاش همه ی این ها را می دانستی...آن وقت می دیدی که چگونه به سویت  می آمدم.....

ولی افسوس که تو از حال من بی خبری...!

این مطلب از نوشته های نویسنده وبلاگ است.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 21:18 توسط غزل| |

زندگی رسم خوشایندی است...

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ...

پرشی دارد اندازه عشق....

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود...!!!!!

Lonely by dcassaa.

"سهراب سپهری"

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 18:44 توسط غزل| |

امروز هم گذشت ...

بی انکه بیابم دلیلی برای رفتنت...

بی انکه بدانم چرا تنهایم...

بی انکه عقل مرا یاری دهد

بی انکه بیابم تو را

      هر جا که هستی...

                    تا بگویم :

                      دوستت دارم

این مطلب از نوشته های نویسنده وبلاگ است.

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:47 توسط غزل| |

از آن روزی که رفته ای دیگر گل های باغچه به روی هیچ کس لبخند نمی زنند...

از آن روزی که رفته ای هجوم خاطراتت یک لحظه هم مرا آسوده نمی گذارند....

از آن روزی که رفته ای دیگر گنجشک ها به روی لبه ی  پنجره پر نمی کشند....

و  از آن روزی که رفته ای معنای "تنهایی و دلتنگی " را خوب فهمیدم...

هیچ میدانستی که با رفتنت چنین غوغایی را بر پا کردی؟؟؟؟؟

این مطلب از نوشته های نویسنده وبلاگ است.

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 23:3 توسط غزل| |

امروز دلم ،

سراغ تو را گرفت .

گفتم :

ببین گوشه آسمان ،

ماه را

چه تنهاست . . .
چه تنها......

این مطلب از نوشته های نویسنده وبلاگ است.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:47 توسط غزل| |

تو را به یاد آن روز........

 

تو را به اولین روز دیدنت....

 

تو را به اولین نگاه قشنگت.....

 

تو را به یاد باران روز نیامدنت......

 

تو را به تنهایی روز رفتنت......

 

و تو را به شوق روز بازگشتنت..........

 

 دیگرتنهایم مگذار...........

این مطلب از نوشته های نویسنده وبلاگ است.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 15:38 توسط غزل| |


Design By : Night Skin